بهشت زرد و نارنجی من

هر چقدر از پاییز می نویسم، باز هم حرفم می آید. انگار هر روز من را صدا می زند و نهیبم می زند که: باز هم از من بنویس. هر چقدر بهار برایم آزارنده است، پاییز برایم دوست داشتنی و خوشایند است. بهارها، شروع می کنم به بزرگتر شدن در جلدی که گنجایش این بزرگتر شدن را ندارد. اما در تابستان گرم، آنقدر کش می آیم و منبسط می شوم که در اول پاییز، جلدم متناسب با محتوایم می شود. همین است که پاییزها اینقدر راحتم، خوشایندم، بهترم. هم بزرگتر شده ام، هم متناسب شده ام. اصلا پاییز، بهشت من است. تصورم هم از بهشت، تصوری پاییزی است. اصلا اگر بگویی برایت بهشت را تصویر کنم، عکسی از پاییز کلاردشت، پاییز جنگل عباس آباد که هفته قبل گرفته ام را نشانت می دهم. بهشت من سرسبز نیست. بهشت من پر از بلبل نیست. بهشت من پر از گل نیست. بهشت من پر از آبهای خنک روان نیست. بهشت من پر از دخترکان شاد و پرصدا هم نیست. بهشت من زرد و نارنجی است. بهشت من پر از دارکوب است. بهشت من پر از برگهای خزان زده است. بهشت  من پر از قهوه داغ است. بهشت من پر از دخترکان بی صدایی است که با لبخند چشمانشان با من حرف می زنند. بهشت من، پاییز است... با همه شگفتانه هایش. بهشت من زرد و نارنجی است. درست مثل تو.

/ 1 نظر / 18 بازدید
فواد

بسیار زیبا نوشتید ... در وبلاگتان احساس دوستانه و صمیمیت دارم انگار سالهای سال است شما را میشناسم... !