درس‌هايی از زندگی (۲)

يه روز مسئول فروش، منشی دفتر و مدير شرکت برای ناهار به سمت سلف قدم می‌زدند... يهو يه چراغ جادو روی زمين پيدا می‌کنن و روی اون رو مالش ميدن و جن چراغ ظاهر ميشه... جن ميگه: من برای هر کدوم از شما يک آرزو برآورده می‌کنم... منشی می‌پره جلو و ميگه: «اول من، اول من!... من می‌خوام که توی باهاماس باشم‌، سوار يه قايق بادبانی شيک باشم و هيچ نگرانی و غمی از دنيا نداشته باشم»... پوووف! منشی ناپديد ميشه... بعد مسئول فروش می‌پره جلو و ميگه: «حالا من، حالا من!... من می‌خوام توی هاوايی کنار ساحل لم بدم، يه ماساژور شخصی و يه منبع بی‌انتهای آبجو داشته باشم و تمام عمرم حال کنم»... پوووف! مسئول فروش هم ناپديد ميشه... بعد جن به مدير ميگه: حالا نوبت توئه... مدير ميگه: «من می‌خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توی شرکت باشن»!

 

نتيجه‌ی اخلاقی: هميشه اجازه بدین که اول رئيستون صحبت کنه!

/ 3 نظر / 7 بازدید
شادی

wow......

حسام

و توصیه اخلاقی: در چنین مواقعی روایت مقدس 130 رو به خاطر بیار

ليتيوم

احيانا نفهميدی مديره از کجا فارغ التحصيل شده بود؟