زردی تو از من

جوانتر که بودم، فکر می کردم آن چیزهایی خوبند که مال منند، متعلق به منند. اما امروز داستان چیز دیگری است، حس بزرگتر شدن دارم، خوب یا بد. امروز می دانم که آن چیزهایی خوبند که دوستشان دارم و هستند، هر چند مال من نباشند، متعلق به من نباشند. چیزهایی که من دوستشان دارم. کسانی که من دوستشان دارم. می دانم که مال من نیستند، مال هم نیستیم. شب در ماوایی دیگر می آرمند. صبح در جایی دیگر بیدار می شوند. اما من را همین بس که می دانم هستند، وجود دارند، زنده اند، نفس می کشند. هر چند مال من نباشند، مال هم نباشیم. اما این را حق خود می دانم که به داشتنشان فکر کنم. هرچند خوشحالم که هستند، زنده اند، نفس می کشند. هرچند می دانم که حالا، مال من نیستند. هرچند می دانم که حالا، مال هم نیستیم.

/ 0 نظر / 6 بازدید