حسرت

خوردند و نوشیدند و رقصیدند. مهمانی. و زندگی مگر چیست جز بازی خوردن و نوشیدن و رقصیدن. گفتند و شنیدند و خندیدند. دوستان. و زندگی مگر چیست جز بازی گفتن و شنیدن و خندیدن. و نگاه‌هایی که دزدانه بر هم افکندند. برخی از اشتیاق و برخی از حسرت. و زندگی مگر چیست جز بازی اشتیاق و حسرت. بازی نگاه‌ها. و یادم آمد آن روزی که دزدانه نگاهش کردم و احساس کردم سنگینی نگاه دزدانه‌اش را. و یادم آمد آن روزی که دیگر نخواستم آن نگاه دزدانه را. و چه سخت بود آن روز. و زندگی مگر چیست جز بازی نگاه‌های دزدانه و آرزوی روزی که نگاهش کنیم و نگاهمان کند، ولی نه دزدانه. و وای به آن روزی که بفهمیم زندگی همان نگاه‌های دزدانه بود و بس. و تنها همین برایم مانده. حسرت آن نگاه‌ دزدانه.

/ 4 نظر / 10 بازدید
محمدرضا

چه توصیف خوبی از زندگی. و چه تلاشهای بیهوده ای شده برای بخشیدن معنا (از نوعی دیگر) به زندگی!

..........؟

نگاههای دزدانه!!! چقدر خوب می فهمم اين جای حرفت را!

شاهد

نشود فاش كسي آنچه ميان من و توست تا اشارات نظر نامه رسان من و توست گوش كن، با لب خاموش سخن مي گويم پاسخم گو به نگاهي كه زبان من و توست

شادی

عالی بود.