قرمزی لبای تو

 مداد رنگي ها مشغول بودند...به جز مداد سفيد...هيچ کسي به او کار نمي داد...همه مي گفتند:{تو به هيچ دردي نمي خوري}...يک شب که مداد رنگي ها...توي سياهي کاغذ گم شده بودند...مداد سفيد تا صبح کار کرد...ماه کشيد...مهتاب کشيد...و آنقدر ستاره کشيد که کوچک وکوچک و کوچک تر شد...صبح توي جعبه ي مداد رنگي...جاي خالي او...با هيچ رنگي پر نشد.

 

/ 7 نظر / 13 بازدید
امیر

برق روی لب هم کشید؟

دوراهی

بله، و مساله همين است!

افرا

ستاره باران جواب کدام سوالی به آفتاب،از دريچه خاموش...

امیر

hum شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل کجا دانند حال ما سبکباران ساحل ها آقا درست خبرشو داریم، اما اونم که جای گریه داره گرچه همه چیز جای خندیدن هم داره در نهایت

شادی

خيلی قشنگ بود

شادی

چرا پست جديد نمي نويسيد پسرا ؟

غزاله

خيلی لطيف بود.