یک فنجان چای داغ...الهیه

همیشه بزرگ‌ترین کابوسم تنها شدن بود. اینکه روزی برسه که تنها بمونم. دیگه دوستی نباشه که هروقت دلم ‌گرفت شماره‌اش را بگیرم و بهش بگم: هستی یه سر بیام پیشت یه چای داغ با هم بخوریم؟ یا روزی برسه که آخر هفته دوستایی دیگه نباشن که زنگ بزننو بگن: شب میریم اپیکور، پاشو بیا. یا اینکه دیگه نتونم دلمو با مسافرت‌های گاه‌گاهی شمال که با بهترین دوستام می‌رم دل خوش کنم. اما یه مدتیه که فهمیدم کابوسی دارم از تنها شدن، بزرگتر. کابوس تنها گذاشتن. اینکه نباشم و ...

/ 1 نظر / 14 بازدید
چايچي

داداش، تو كه هيچ وقت واسه چايي پيش ما نمي‌آي، چايي مي‌خوري بعد مي‌آي اينجا :) با اين حال اينجا هميشه براي شما چاي داغي هست، اگه بياي البته و به چاي راضي باشي و به فكر قهوه‌ي فرنگي و اين چيزها نباشي :) همه رفتند از اين خانه، خدا را تو بمان