یک فنجان چای داغ...الهیه
ساعت ٤:۱۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ آبان ،۱۳۸۸ 

همیشه بزرگ‌ترین کابوسم تنها شدن بود. اینکه روزی برسه که تنها بمونم. دیگه دوستی نباشه که هروقت دلم ‌گرفت شماره‌اش را بگیرم و بهش بگم: هستی یه سر بیام پیشت یه چای داغ با هم بخوریم؟ یا روزی برسه که آخر هفته دوستایی دیگه نباشن که زنگ بزننو بگن: شب میریم اپیکور، پاشو بیا. یا اینکه دیگه نتونم دلمو با مسافرت‌های گاه‌گاهی شمال که با بهترین دوستام می‌رم دل خوش کنم. اما یه مدتیه که فهمیدم کابوسی دارم از تنها شدن، بزرگتر. کابوس تنها گذاشتن. اینکه نباشم و ...


کلمات کلیدی: فرار