نوستالژی
ساعت ٦:٢۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ مهر ،۱۳۸٧ 

من هم خواهم رفت. به جایی دور. شاید دیگر هیچ وقت اینجا را نبینم. شاید دیگر رامسر را که از هر جایی بیشتر دوستش می دارم، تکه ای از خیابان ولیعصر را، چهارراه تا میدان، که عمری در آن راه پیمودم، رستوران کوچک نزدیک پارک جمشیدیه، شبهای خزان زده ی باران زده ی جهانشهر، شبهای برفی سرد بلوار دریا که در خانه دوستانمان با حرارت محبت و البته مایعات آرامش بخش گرم می شدیم را هرگز نبینم. اینها تکه هایی از من هستند که بر جای می مانند و من می روم. اما من به خاطر خود می روم. به خاطر آزاری که در اینجا می بیند می روم. به خاطر این می روم که احترام از دست رفته خود را بازیابم. به خاطر این می روم که سالها بعد دخترکم مجبور نباشد سر در گونی فرو برده در پشت میزهایی بنشیند که بی خودی را فریاد می زنند. من برای رهایی از خود نمی روم. من به خاطر خود و برای اینکه دوستش دارم می روم.
راستی چه فرقی می کند که تو شلوار قرمز راه دار بپوشی و با جورابهایی که برای تک تک انگشتانت احترام قائل اند و برای هر یک، جایی جداگانه در نظر گرفته، با موهایی کوتاه، به کوتاهی یک روز زمستانی متواضع، خود را بر روی زیراندازت چنان جمع کنی که گویی تنها تو قاصدکی و باقی، بوته هایی زمخت و بی رحم، و با هر تماس با بوته ها، ذره ای از تو کنده شده و عمرت کوتاه می شود؛ یا اینکه تو هیچ نباشی، جز خیالی کم رنگ در شبهای پاییزی من که با نوشته هایت روز به روز پررنگتر می شوی. من هم می توانم هیچ نباشم جز همین نوشته ها.


کلمات کلیدی: نوستالژی ، قاصدک ، پاییز