Six Feet Under
ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۱ آذر ،۱۳۸٧ 

از چهار شنبه پیش دوباره شروع کردم به دیدن مانده های سریالی که تا سر حد مرگ دوستش داشتم. یک ماه ونیم طول کشید تا همه اش را دیدم، 63 اپیزود تقریبا یک ساعته را، و انگار 63 سال به زندگیم اضافه شد. سریال در مورد مرگ است و مالامال از احساس زندگی. سریال در مورد خانواده ای است که کسب و کار اجدادیش برگزاری مراسم ترحیم و تدفین مردگان است برای بازماندگان. عنوان سریال هم اشاره به قبر دارد که می شود به عبارتی یک متر و هشتاد و سه سانت زیر زمین. خالق سریال، نویسنده اسکاربرده محبوب ترین فیلم زندگیم است، American Beauty. سریال مملو از احساسات واقعی و ناب است. نکته تعجب آمیز برایم این بود که هر وقت سریال را می دیدم طعم دهانم گس می شد. درست مانند طعم خرمالوی کم رسیده. و این همان طعم زندگی وافعی ماست، نه تلخ، نه شیرین. گس. گس خرمالوی کم رسیده. واقعی واقعی. شخصیت اصلی سریال، دوقسمت مانده به پایان مرد، برخلاف زندگی های دروغین قهرمانان فیلمها و سریالهای دیگر که تا آخرین لحظات زنده اند. پیش از مرگ به همسرش گفت که دیگر دوستش ندارد و می خواهد ترکش کند، در حالیکه بر روی تخت بیمارستان با بدنی نیمه فلج خوابیده بود. و مرد. اما خوشحال بود که مرد. برخلاف کلیشه زندگی های دروغین که آدمها را در لحظات استیصال و احتضار به غایت مهربان و آسیب پذیر نشان می دهد که به همه می گویند: دوستت دارم. ولی او این را نگفت. حرف دلش را زد. و او مرد. اگرچه رویاهایش، didn't come true، اما خوشحال بود که مرد. حداقل آن چیزی شد که می خواست، هرچند خودش نمی دانست پیشتر. اگرچه پر بود از درد و غم، اما خوشحال بود که مرد. و زندگی همین است. پر از غم اما بی نهایت زیبا. کوتاه ولی بلند. همین قدر پوچ و همین فدر پرمعنا. زندگی مالامال است از تناقضات. اما نکته این است که نباید در صدد حل تناقضات باشی. باید تناقضات زندگی را ببینی، حس کنی، بفهمی، و لذت ببری. وگرنه تلف می کنی این عمر کوتاه را. قول بده آن چیزی می شوی که می خواهی. حداقل، خوشحال می میری.


کلمات کلیدی: زندگی
 
بهشت زرد و نارنجی من
ساعت ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ آبان ،۱۳۸٧ 

هر چقدر از پاییز می نویسم، باز هم حرفم می آید. انگار هر روز من را صدا می زند و نهیبم می زند که: باز هم از من بنویس. هر چقدر بهار برایم آزارنده است، پاییز برایم دوست داشتنی و خوشایند است. بهارها، شروع می کنم به بزرگتر شدن در جلدی که گنجایش این بزرگتر شدن را ندارد. اما در تابستان گرم، آنقدر کش می آیم و منبسط می شوم که در اول پاییز، جلدم متناسب با محتوایم می شود. همین است که پاییزها اینقدر راحتم، خوشایندم، بهترم. هم بزرگتر شده ام، هم متناسب شده ام. اصلا پاییز، بهشت من است. تصورم هم از بهشت، تصوری پاییزی است. اصلا اگر بگویی برایت بهشت را تصویر کنم، عکسی از پاییز کلاردشت، پاییز جنگل عباس آباد که هفته قبل گرفته ام را نشانت می دهم. بهشت من سرسبز نیست. بهشت من پر از بلبل نیست. بهشت من پر از گل نیست. بهشت من پر از آبهای خنک روان نیست. بهشت من پر از دخترکان شاد و پرصدا هم نیست. بهشت من زرد و نارنجی است. بهشت من پر از دارکوب است. بهشت من پر از برگهای خزان زده است. بهشت  من پر از قهوه داغ است. بهشت من پر از دخترکان بی صدایی است که با لبخند چشمانشان با من حرف می زنند. بهشت من، پاییز است... با همه شگفتانه هایش. بهشت من زرد و نارنجی است. درست مثل تو.


کلمات کلیدی: پاییز
 
زردی تو از من
ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٠ آبان ،۱۳۸٧ 

جوانتر که بودم، فکر می کردم آن چیزهایی خوبند که مال منند، متعلق به منند. اما امروز داستان چیز دیگری است، حس بزرگتر شدن دارم، خوب یا بد. امروز می دانم که آن چیزهایی خوبند که دوستشان دارم و هستند، هر چند مال من نباشند، متعلق به من نباشند. چیزهایی که من دوستشان دارم. کسانی که من دوستشان دارم. می دانم که مال من نیستند، مال هم نیستیم. شب در ماوایی دیگر می آرمند. صبح در جایی دیگر بیدار می شوند. اما من را همین بس که می دانم هستند، وجود دارند، زنده اند، نفس می کشند. هر چند مال من نباشند، مال هم نباشیم. اما این را حق خود می دانم که به داشتنشان فکر کنم. هرچند خوشحالم که هستند، زنده اند، نفس می کشند. هرچند می دانم که حالا، مال من نیستند. هرچند می دانم که حالا، مال هم نیستیم.


کلمات کلیدی: پاییز
 
پاییز
ساعت ٤:٥٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ آبان ،۱۳۸٧ 

قهوه ای سیگار برگ. سرخ شراب. زرد تنهایی. نارنجی پاییز. زرد و نارنجی نوستالژی. آبی خاکستری غربت. رنگ. رنگارنگی زندگی. خاکستری انسان. شرابی زن. خاکستری یک خاطره. زیبایی دروغین رنگین کمان. خاکستری، زرد و نارنجی، آبی و خاکستری یک واقعیت دور، یک لحظه ناب. ریتم اندوهگین گیتار الکتریک. قهوه ای و نارنجی یک بیابان بی انتها. زندگی ام، این روزها. واقعی تر از هر وقت پیشین. صورتی یک گریه. سرخ و قهوه ای یک لبخند. صورتی یک لبخند. سپیدی یک فریاد. زندگی ام، این روزها. واقعی تر از هر وقت پیشین. شش پا روی خاک زیرین. قهوه ای یک اندوه. سیاهی یک پایان. دوری پایان. دوری شروع. بودن و ندانستن. دانستن و نبودن. رنگین کمان زندگی من و تو. سپید، خاکستری، آبی خاکستری، زرد، سرخ شرابی، قهوه ای، نارنجی، قهوه ای نارنجی، صورتی. سیگار برگ. شراب، تنهایی. پاییز. نوستالژی. غربت. زن. انسان. خاطره. بیابانی بی انتها. زندگی ام، این روزها. حسرت یک زندگی تازه. و روزهای غربتی که تمام نمی شوند. و امیدی که چراغش همچنان می سوزد. از نیم لای دری که درونش نارنجی است. نارنجی پاییز.


کلمات کلیدی: پاییز