بازگشت
ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ آذر ،۱۳۸٦ 

این وبلاگ را در زمانی شروع کردیم که یکی مان در عشقی سوزان می سوخت ولی خود نمی دانست و دیگری در عشقی سوزان می سوخت و می دانست و آنکه می دانست من بودم، آنکه به صغر سنی دچار است. می سوختم و می دانستم که این آخرین باری است که عاشق می شوم ولی نمی دانستم این بار چرا عاشق شده ام. این وبلاگ کمکی بود برای تحمل آن روزها و گذرانیدن آن و آماده شدن برای روزهای خوش آتی. روزهای خوش آتی به یک چشم بر هم زدن از راه رسیدند ولی من تبدیل شدم به موجود سنگی امروز که سوزناک ترین آهنگها هم کوچکترین تاثیری در من ندارند. این وبلاگ یادگار آن روزهاست. در آن روزها قرار گذاشته بودیم که فقط پند و اندرز بدهیم و کارمان شده بود نوشتن جملات قصار. ولی امروز بازگشته ایم بدون هیچ پند و اندرزی، لخت و عریان همانگونه که هستیم. نه حرفهای دوستان برایمان مهم است و نه طعنه های دشمنان. حتی اینکه مارا دیگر نمی خوانند هم برایمان مهم نیست، چه از ابتدا بی اهمیت می نمود. امروز دیگر چیزی دلم را نمی لرزاند، چرا که با لرزیدن بیگانه ام.

هميشه روزهايي هست که، انسان در آن، کساني را که دوست مي داشته است، بيگانه مي يابد ... آلبر کامو


کلمات کلیدی: