The Ugly Truth
ساعت ۸:٤٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ آذر ،۱۳۸۸ 

A British, an American and an Iranian died and all went to hell

The British said:
I miss England;
I want to call England and see how everybody is doing there....
He called and talked for about 5 minutes...
Then he said: well, devil how much do I owe you for the phone call?

The devil goes five million dollars...

Five million dollars!!!

He made him a cheque and went to sit back on his chair....


The American was so jealous, he starts screaming, me too I want to call the United States , I want to see how everybody is doing Too....

He called! And talked for about 10 minutes, and then he said:
well, devil how much do I owe you! For the phone call?

The devil goes ten million dollars...

Ten million dollars!!!!! ! He made him a cheque and went to sit back on his Chair...

The Iranian was extremely jealous too...
He starts screaming and Screaming, I want to call Iran too, I want to see how everybody is doing there too, I wanna talk to everybody...

He called Iran and he talked for about twenty hours,
He was talking and talking and talking

Then he said: well, devil how much do I owe you for the phone call?

The devil goes:
One dollar...

ONLY ONE DOLLAR?!!!!! !!!!!!!!! !

The devil goes: yes, well...
From hell to hell, it's local !!!!


کلمات کلیدی: فرار
 
تو بارون که رفتی...
ساعت ۱:۳٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ آذر ،۱۳۸۸ 

تو بارون که رفتی
شبم زیر و رو شد
یه بغض شکسته
رفیق گلوم شد

هنوز وقتی بارون
تو کوچه می باره
دلم غصه داره
دلم بی قراره


کلمات کلیدی: پاییز
 
برایت آرزو دارم
ساعت ٤:۱٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ آبان ،۱۳۸۸ 

اینو تو وبلاگ ویولت دیدم. از اون پست‌هاست که حرف دل منم هست.

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی

برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست، و برخی دوستدار
که دست کم یکی در میانشان
بی تردید مورد اعتمادت باشد

و چون زندگی بدین گونه است،
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد،
تا که زیاده به خودت غرّه نشوی

و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی
نه خیلی غیرضروری،
تا در لحظات سخت
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد
همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی
نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند
چون این کارِ ساده ای است،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند
و با کاربردِ درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی

و امیدوام اگر جوانی که هستی
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی
و اگر رسیده ای، به جوان نمائی اصرار نورزی
و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی
چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد
و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند

امیدوارم سگی را نوازش کنی
به پرنده ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد

 

چرا که به این طریق
احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان

امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی
هرچند خُرد بوده باشد
و با روئیدنش همراه شوی
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد

بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی
زیرا در عمل به آن نیازمندی
و برای اینکه سالی یک بار
پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: این مالِ من است
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است

و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی
که اگر فردا خسته باشید، یا پس فردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید

اگر همه ی اینها که گفتم فراهم شد
دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم


کلمات کلیدی: پاییز
 
یک فنجان چای داغ...الهیه
ساعت ٤:۱۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ آبان ،۱۳۸۸ 

همیشه بزرگ‌ترین کابوسم تنها شدن بود. اینکه روزی برسه که تنها بمونم. دیگه دوستی نباشه که هروقت دلم ‌گرفت شماره‌اش را بگیرم و بهش بگم: هستی یه سر بیام پیشت یه چای داغ با هم بخوریم؟ یا روزی برسه که آخر هفته دوستایی دیگه نباشن که زنگ بزننو بگن: شب میریم اپیکور، پاشو بیا. یا اینکه دیگه نتونم دلمو با مسافرت‌های گاه‌گاهی شمال که با بهترین دوستام می‌رم دل خوش کنم. اما یه مدتیه که فهمیدم کابوسی دارم از تنها شدن، بزرگتر. کابوس تنها گذاشتن. اینکه نباشم و ...


کلمات کلیدی: فرار
 
مرگ بر تو... باز هم
ساعت ٤:۱٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ آبان ،۱۳۸۸ 

پاییز آمده و من هنوز نوشتنم نگرفته. این یعنی اینکه من مریض شده‌ام. وگرنه مگر میشود پاییز بیاید و من ننویسم. امسال نه تنها سال بی بهار بود که سال بی‌پاییز من هم هست. چه کردید با ما که این‌چنین تلخ شده‌ایم و کم امید. چه کردید با ما که این‌چنین بی پاییزمان کردید. چه کردید با ما که هر روزمان شده مثل هر روز، بی‌نور و بی‌رنگ. چه کردید با ما...


کلمات کلیدی:
 
مرگ بر تو
ساعت ٤:٠۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ آبان ،۱۳۸۸ 

یاد اون روزا می‌افتم که با هر بهونه‌ی کوچیکی خوشحال می‌شدم. گذشت و گذشت اون روزا و هر روز خوشحال کردنم سخت‌تر و سخت‌تر شد. رسیدم به امروز که حتی دیگه وقتی می‌خندم هم خوشحالی رو باور ندارم. 


کلمات کلیدی:
 
باز هم پاییز
ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ شهریور ،۱۳۸۸ 

بیچاره کسی که دلش به گریه زنی نلرزد، فکرش با جرعه ای مِی به پرواز در نیاید، زبانش به گفتن دوست داشتنی نیافتد، و زندگی اش به هیچ اتفاق کوچکی تغییر نیابد.


کلمات کلیدی: پاییز
 
اندر حکایت ما و دولت فرزانگی
ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۱ شهریور ،۱۳۸۸ 

 

مردی خری دید به گل در نشسته و صاحب خر از بیرون کشیدن آن درمانده. مساعدت را (برای کمک کردن) دست در دُم خر زده قُوَت کرد (زور زد). دُم از جای کنده آمد. فغان از صاحب خر برخاست که "تاوان بده"!

مرد به قصد فرار به کوچه‌یی دوید، بن بست یافت. خود را به خانه‌یی درافگند. زنی آنجا کنار حوض خانه چیزی می‌شست و بار حمل داشت (حامله بود). از آن هیاهو و آواز در بترسید، بار بگذاشت (سِقط کرد). خانه خدا (صاحبِ خانه) نیز با صاحب خر هم آواز شد.

مردِ گریزان بر بام خانه دوید. راهی نیافت، از بام به کوچه‌یی فروجست که در آن طبیبی خانه داشت. مگر جوانی پدر بیمارش را به انتظار نوبت در سایهء دیوار خوابانده بود؛ مرد بر آن پیر بیمار فرود آمد، چنان که بیمار در جای بمُرد. پدر مُرده نیز به خانه خدای و صاحب خر پیوست!

مَرد، همچنان گریزان، در سر پیچ کوچه با یهودی رهگذر سینه به سینه شد و بر زمینش افگند. پاره چوبی در چشم یهودی رفت و کورش کرد. او نیز نالان و خونریزان به جمع متعاقبان پیوست!

مرد گریزان، به ستوه از این همه، خود را به خانهء قاضی افگند که "دخیلم!. مگر قاضی در آن ساعت با زن شاکیه خلوت کرده بود. چون رازش فاش دید، چارهء رسوایی را در جانبداری از او یافت و چون از حال و حکایت او آگاه شد، مدعیان را به درون خواند.

نخست از یهودی پرسید .گفت: این مسلمان یک چشم مرا نابینا کرده است. قصاص طلب می‌کنم.

قاضی گفت: دَیتِ مسلمان بر یهودی نیمه بیش نیست. باید آن چشم دیگرت را نیز نابینا کند تا بتوان از او یک چشم برکند! و چون یهودی سود خود را در انصراف از شکایت دید، به پنجاه دینار جریمه محکومش کرد!

جوانِ پدر مرده را پیش خواند .گفت: "این مرد از بام بلند بر پدر بیمار من افتاد، هلاکش کرده است. به طلب قصاص او آمده‌ام.

قاضی گفت: "پدرت بیمار بوده است، و ارزش حیات بیمار نیمی از ارزش شخص سالم است. حکم عادلانه این است که پدر او را زیر همان دیوار بنشانیم و تو بر او فرودآیی، چنان که یک نیمهء جانش را بستانی! و جوانک را نیز که صلاح در گذشت دیده بود، به تأدیهء سی دینار جریمهء شکایت بی‌مورد محکوم کرد!

چون نوبت به شوی آن زن رسید که از وحشت بار افکنده بود، گفت: "قصاص شرعاً هنگامی جایز است که راهِ جبران مافات بسته باشد. حالی می‌توان آن زن را به حلال در فراش (عقد ازدواج)  این مرد کرد تا کودکِ از دست رفته را جبران کند. طلاق را آماده باش! مردک فغان برآورد و با قاضی جدال می‌کرد که ناگاه صاحب خر برخاست و به جانب در دوید.

قاضی آواز داد: "هی! بایست که اکنون نوبت توست!

صاحب خر همچنان که می‌دوید فریاد کرد: مرا شکایتی نیست. محکم کاری را، به آوردن مردانی می‌روم که شهادت دهند خر مرا از کره گی دُم نبوده است

 از "کتاب کوچه" ، اثر احمد شاملو  


کلمات کلیدی:
 
Eyes Wide Shut
ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٦ خرداد ،۱۳۸۸ 

چند وقتی است که خوابهای عجیبی می‌بینم. خواب می‌بینم که خواب می‌بینم. در آن خوابی که در خواب می‌بینم، من وجود ندارم. نه تنها من، بلکه هیچ کس دیگری هم وجود ندارد، هیچ چیز دیگری هم وجود ندارد. در خوابی که می‌بینم، ناگهان از خواب دیگر بیدار می‌شوم. در خواب می‌بینم که من وجود ندارم، هیچ کس وجود ندارد، هیچ چیز وجود ندارد. ناگهان از خواب بیدار می‌شوم. انگار خواب نبودم؛ چشمانم که باز است.


کلمات کلیدی: فرار
 
پیش از آنکه شیطان بفهمد تو مرده ای
ساعت ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ اردیبهشت ،۱۳۸۸ 

یکی از سناتورهای معروف آمریکا، درست هنگامی که از درب سنا خارج شد، با یک اتومبیل تصادف کرد و در دم کشته شد.

روح او در بالا به دروازه های بهشت رسید و سن پیتر از او استقبال کرد. «خیلی خوش آمدید. این خیلی جالبه. چون ما به ندرت سیاستمداران بلند پایه و مقامات رو دم دروازه های بهشت ملاقات می کنیم. به هر شما هم درک می کنید که راه دادن شما به بهشت تصمیم ساده ای نیست»

سناتور گفت «مشکلی نیست. شما من را راه بده، من خودم بقیه اش رو حل می کنم»

سن پیتر گفت «اما در نامهء اعمال شما دستور دیگری ثبت شده، شما بایستی ابتدا یک روز در جهنم و سپس یک روز در بهشت زندگی کنید. آنگاه خودتان بین بهشت و جهنم یکی را انتخاب کنید»

سناتور گفت «اشکال نداره. من همین الان تصمیمم را گرفته ام. میخواهم به بهشت بروم»

سن پیتر گفت «می فهمم. به هر حال ما دستور داریم. ماموریم و معذور»

و سپس او را سوار آسانسور کرد و به پایین رفتند. پایین ... پایین... پایین... تا اینکه به جهنم رسیدند.

در آسانسور که باز شد، سناتور با منظرهء جالبی روبرو شد. زمین چمن بسیار سرسبزی که وسط آن یک زمین بازی گلف بود و در کنار آن یک ساختمان بسیار بزرگ و مجلل. در کنار ساختمان هم بسیاری از دوستان قدیمی سناتور منتظر او بودند و برای استفبال به سوی او دویدند. آنها او را دوره کردند و با شادی و خنده فراوان از خاطرات روزهای زندگی قبلی تعریف کردند. سپس برای بازی بسیار مهیجی به زمین گلف رفتند و حسابی سرگرم شدند. همزمان با غروب آفتاب هم همگی به کافهء کنار زمین گلف رفتند و شام بسیار مجللی از اردک و بره کباب شده و نوشیدنی های گرانبها صرف کردند. شیطان هم در جمع آنها حاضر شد و همراه با دختران زیبا رقص گرم و لذت بخشی داشتند.

به سناتور آنقدر خوش گذشت که واقعاً نفهمید یک روز او چطور گذشت. راس بیست و چهار ساعت، سن پیتر به دنبال او آمد و او را تا بهشت اسکورت کرد. در بهشت هم سناتور با جمعی از افراد خوش خلق و خونگرم آشنا شد، به کنسرت های موسیقی رفتند و دیدارهای زیادی هم داشتند. سناتور آنقدر خوش گذرانده بود که واقعا نفهمید که روز دوم هم چگونه گذشت، گرچه به خوبی روز اول نبود.

بعد از پایان روز دوم، سن پیتر به دنبال او آمد و از او پرسید که آیا تصمیمش را گرفته؟

سناتور گفت «خوب راستش من در این مورد خیلی فکر کردم. حالا که فکر می کنم می بینم بین بهشت و جهنم من جهنم را ترجیح می دهم»

بدون هیچ کلامی، سن پیتر او را سوار آسانسور کرد و آن پایین تحویل شیطان داد. وقتی وارد جهنم شدند، اینبار سناتور بیابانی خشک و بی آب و علف را دید، پر از آتش و سختی های فراوان. دوستانی که دیروز از او استقبال کردند هم عبوس و خشک، در لباس های بسیار مندرس و کثیف بودند. سناتور با تعجب از شیطان پرسید «انگار آن روز من اینجا منظرهء دیگری دیدم؟ آن سرسبزی ها کو؟ ما شام بسیار خوشمزه ای خوردیم؟ زمین گلف؟ ...»

شیطان با خنده جواب داد: «آن روز، روز تبلیغات بود...

امروز دیگر تو رای داده‌ای»


کلمات کلیدی: فرار